در عنفوان جوانی بودم،تازه هجده ساله شده بودم و به قول معروف بالغ شده بودم. حال و هوای دیگری در سر داشتم. شور و هیجان جوانی،دلم می خواست عاشق کسی بشوم. دلم می خواست یک همسر پیدا می کردم. دلم می خواست با یکی درددل کنم،ولی راهش را بلد نبودم. پیش یکی از دوستان پدرم که سن و سالی ازش گذشته بود رفتم و رازم را گفتم. ولی او گفت:این چه حرفی است که می زنی؟درست را ادامه بده و بعداً که سر یک شغل آبرومند رفتی برو خواستگاری یک دختر خانم نجیب و با او ازدواج کن. گفتم حالا کوتا آن روز من الان دلم می خواهد ازدواج کنم. خلاصه از ما اصرار بود و از او انکار و پند و نصیحت. آخرسر گفت:برو در یک دبیرستان دخترانه و آن جا یک همسر انتخاب کن. خود دانی

چند روزی نزدیک یک دبیرستان دخترانه کشیک دادم و یک دختر زیبا را انتخاب کردم. او را تعقیب کردم و توی یک کوچه خلوت که رسید به او گفتم:ببخشید مزاحم تان می شوم. من چند روز است شما را زیر نظر دارم،و می خواهم با شما بیش تر آشنا شوم. دختر خنده ای کرد و گفت:برو بابا دهنت بوی شیر می دهد. برو وقتی بزرگ تر شدی بیا. خیلی خجالت کشیدم. پیش دوست پدرم رفتم و جریان را برایش تعریف کردم. او گفت:پدر جان تو هنوز خیلی جوانی. برو دنبال در س و زندگی این کار را ول کن. ولی من باز هم اصرار کردم. او گفت:گواهینامه ی رانندگی داری؟گفتم:بله. گفت:این سوییچ ماشین. سوارشو و توی خیابان بگرد. سوییچ را گرفتم و به پارکینگ رفتم. چه ماشین شیکی بود!

سوار شدم و راه افتادم همین طور که توی خیابان می چرخیدم،دختر زیبایی را دیدم که کنار خیابان ایستاده است. جلو پایش ترمز کردم و گفتم:اجازه می دهید شما را برسانم؟گفت:نه،خیلی ممنون. با تاکسی می روم. گفتم:خواهش می کنم،ما با هم هم مسیریم. دختره کمی مرا نگاه کرد و بعد سوار شد. توی راه از من پرسید:ماشین مال خودتانن است؟گفتم:نه،مال دوست پدرم است. گفت:شما چه کاره هستید؟گفتم:برای کنکور خودم را آماده می کنم. شما چطور؟گفت:من هم همین طور. گفتم:می توانیم با هم ازدواج کنیم؟دختره گفت:من به این آشنایی های خیابانی اعتماد ندارم. اگر شرایط ازدواج دارید می توانید بیایید خواستگاری. گفتم:ما برای ازدواج خیلی جوانیم. بهتر است بیش تر با هم آشنا شویمو بعد ازدواج کنیم. گفت: متأسفم من که گفتم. . . بعد گفت:مرسی همین جا پیاده می شوم امیدوارم موفق باشید. دوباره پیش دوست پدرم برگشتم و جریان را برایش گفتم. او گفت:باز هم ول کن قضیه نیستی؟گفتم:نه،من احتیاج به یک همدم دارم. دوست پدرم گفت:دوست پدرم گفت:ببین،این جا بوتیک است. ظهر موقع ناهار بیا این جا خلوت است،مشتری آمد یکی را انتخاب کن و با او حرف بزن. گفتم:باشد،همین کار را می کنم.

سر ظهر به بوتیک رفتم. دوست پدرم گفت:من برای ناهار به خانه می روم. توی این دو سه ساعتی که من نیستم هر کاری خواستی بکن. گفتم:باشد،خیلی ممنون. توی مغازه نشستم. تمام جنس ها برچسب قیمت داشت اولین مشتری وارد شد. دختر زیبایی بود. چندتا چیز قیمت کرد و می خواست از مغازه خارج شود. گفتم:اگر بخواهید تخفیف هم می دهیم. گفت:جاهای دیگر را ببینم،بعد مزاحم تان می شوم. با پررویی گفتم:ببخشید من از شما خیلی خوشم آمده. آیا شما زن من می شوید؟دختره گفت:آخر من چند سال از شما بزرگ ترم. گفتم:گفتم:باشد اشکالی ندارد. گفت:این مغازه مال شماست؟گفتم:نه. گفت:مال پدرتان است؟گفتم:نه،گفت:پس شما این جا کار می کنید؟گفتم:نه،صاحب مغازه برای ناهار رفته است،من جایش مانده ام تا بیاید. گفت:ببخشید عزیزم شما خیلی آس و پاس هستی،موقعیت ازدواج هم که نداری. من     نمی توانم با شما حرف بزنم. من دنبال یک آدم حسابی می گردم.

یک آدم حسابی می گردم

این را گفت و بیرون رفت, خیلی پکر شدم. توی آن چند ساعتی که آن جا بودم،چند مشتری دیگر آمدند و با آن ها هم صحبت کردم؛ولی آن ها هم همین سؤال ها را کردند و همین جواب را دادند و رفتند, بعد از ظهر شد و دوست پدرم آمد, گفت:شیری یا روباه؟گفتم:روباه روباه و همه چیز را برایش تعریف کردم. گفت:خودم حدس می زدم, حالا باز هم اصرار داری؟برو بنشین سر درس و مشقت و این کار را ول کن.توی دانشگاه دختر زیاد است،آن جا چند سال وقت داری تا با یکی ازآن ها آشنا شوی.

دیدم دوست پدرم راست می گوید،این بود که دوباره سر درس و کتاب برگشتم و حسابی شروع به درس خواندن کردم. اسمم را در کلاس کنکور هم نوشتم. درس ها را با اشتیاق می خواندم،اما این فکر ازدواج ول کنم نبود. دایم وسوسه می شدم. این بود که دوباره به نزد دوست پدرم رفتم و گفتم:من دایم درس می خوانم ولی فکرم دنبال دخترهاست. دلم هوایی شده،می خواهم زن بگیرم. دوست پدرم گفت:خودت را کنترل کن. اگر می خواهی هم خوب درس بخوانی و هم غرایزت را کنترل کنی ورزش کن. گفتم:پس این چیزها که ماهواره نشان می دهد چیست؟آن ها هم درس می خوانند هم زن دارند. او گفت:پسر جان آن ها فیلم است در ثانی فرهنگ ما با آن ها فرق می کند. حالا دیگر ماهواره هم تماشا نکن. فقط درس و ورزش. حرف او را قبول کردم. صبح ها زود از خواب بلند می شدم و به پارک می رفتم و یک ساعت می دویدم. ولی در پارک هم باز دخترها را می دیدم و هوس ازدواج می کردم. با خودم گفتم:دیگر به پارک نمی روم و توی خانه ورزش  می کنم. توی خانه خودم را حبس کردم. صبح ها زود بیدار می شدم و یکی دو ساعت ورزش می کردم. بعدش درس می خواندم. عصرها هم به کلاس کنکور می رفتم. ولی در بین راه باز هم دختران را می دیدم و فیلم یاد هندوستان می کرد. یک سالی به این منوال گذشت تا زمان کنکور فرارسید.

این منوال گذشت تا زمان کنکور فرارسید

روز موعود همراه پدرم به جلسه رفتم و به سؤالات پاسخ دادم. پس از پایان کنکور همراه پدرم به خانه     برمی گشتم. پدرم از من پرسید:چه طور بود؟گفتم:خوب بود. همین طور که در مسیر خانه می رفتیم. چشمم به یک حوزه ی کنکور دختران افتاد که بسیار شلوغ بود. ناگهان فکری به ذهنم رسید. به پدرم گفتم:من همین جا می شوم و بقیه ی مسیر را پیاده می آیم. می خواهم کمی پیاده روی کنم. پدرم قبول کردو ماشین را نگه داشت. از ماشین پیاده شدم و نزدیک حوزه رفتم. آن قدر دختر آن جا بود که سر آدم گیج می رفت.

دختری را دیدم که تنها ایستاده است. به کنارش رفتم و به او سلام کردم. جوابم را داد. گفتم:شما هم کنکور داده اید؟گفت:بله،چه طور مگر؟گفتم:آخر من هم امروز کنکور دادم. گفت:امیدوارم موفق باشید. گفتم:اجازه می دهید بیشتر آشنا شویم؟گفت:برو هر وقت درست را تموم کردی بیا سراغم. خدا را چه دیدی،شاید با هم هم کلاس شدیم. این را گفت و راهش را گرفت و رفت. دیدم مثل همیشه خیط کاشتم. این بود که راه خانه را پیش گرفتم و رفتم. چند ماهی گذشت تا نتایج کنکور اعلام شد. اسم من هم جزء قبول شدگان بود. با خوشحالی را خبر را به پدر و مادرم دادم و پدرم هم تلفن همراهی را که از قبل خریده بود به عنوان هدیه به من داد. توی این مدتی که نتایج اعلام شد تا روز ثبت نام،صبح ها به پارک می رفتم و ورزش می کردم. روزی دوتا دختر را دیدم که بدمینتون بازی می کنند. ناگهان توپ شان جلوی پای من افتاد. من هم فوراً آن را برداشتم و به یکی از دخترها که زیباتر بود دادم. او تشکر کرد. من هم فرصت را غنیمت شمردم و گفتم:خواهش می کنم. بعد پرسیدم:شما هر روز به پارک می آیید. خندید و گفت:نه،بعضی از روزها. گفتم:   می توانیم بیش تر آشنا شویم؟یک دفعه دیدم کسی به شانه ام می زند. برگشتم نگاه کردم و فهمیدم مادر دختره است. به من گفت:از لطف شما ممنونم. دختر من نامزد دارد. در ضمن شما برای این کارها خیلی جوانید. بهتر است سر یک شغل درست و حسابی که رفتید به فکر آشنایی و ازدواج بیفتید. من هم سرخ شدم و از آن ها معذرت خواهی کردم و رفتم. دوباره تیرم به سنگ خورده بود.

دوباره تیرم به سنگ خورده بود

سرانجام روز ثبت نام رسید و من هم راهی دانشگاه شدم.مدارکم را تحویل دادم و ثبت نام کردم.چه قدر هم کلاسی دختر داشتم!تعداد دختران خیلی بیشتر از پسران بود و من هم کلی خوشحال شدم.